من خدا را دارم
شعر، داستان، آیه، نگاه، ترانه و...
خدایا دستم به آسمانت نمی
رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن
در سجده هنوز با تو
سرسنگینیم دلبسته ی این زندگی
رنگینیم من خیلی وقته کارت قرمزمو
گرفتم.... فقط، آروم آروم زمین رو ترک میکنم
خدایا....!! خیلی ها دلمو شکستن... امشب بیا باهم بریم سراغشون...! من نشونت میدم تو
ببخششون خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار . . .
خدایا اگر من به تو بد
کردم تو را بنده ی دیگر بسیار است.
اما اگر تو با من مدارا
نکنی مرا جز تو خدایی نیست.!؟ **** پروردگارا! خـُدايا در ليـست آدمهـآيـَت اِشـتبآهـي شـُده اسـم مـَن ايوب نيست خـُدايـآ ميشه بــِگي دقيـقآ چه نـَقشي واسه زِندگي مـَن كشيـدي ؟ يه لـَحظه گوش كـُن خـُدا نه بچه بازيه نه ادا اطوار ، جدي دارَم ميگم !
خـــدای خــــوبــــم...!!
دلم کـــــــــــمی خدا
میخواد… کمی
سکـــــــــــوت… کمی دل
بریدن میخواد… کمی اشک… کمی بهت… کمی آغوش
آسمانی کمی دور شدن از این
آدمها…! آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
، و دریایى غرق نمی کند “موسى” را
؛ کودکی، مادرش او را به دست موجهاى
“نیل” می سپارد ، تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به
خونَش ؛ دیگری را برادرانش به چاه مى
اندازند ، سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
! مکر زلیخا زندانیش می کند
، اما عاقبت بر تخت ملک می
نشیند… از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم
نیاموختی؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن
به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمی توانند … او که یگانه تکیه گاه من و توست
! پس ؛ به “ تدبیرش” اعتماد کن ، به “حکمتش” دل بسپار ، به او “ توکل ” کن ؛ و به سمت او “ قدمی بردار” ، تا ده قدم آمدنش به سوى خود
را به تماشا بنشینی دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز
صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده
بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی
درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش
برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله
سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل
در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او میایستاد ، به آسمان نگاه
میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین
کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد
مرتب از من عکس میگیرد! باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای
زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
خدایـــــــــا .... می خواهم اعتــــــــراف کنم ! دیگـــر نمی
توانـم ؛ خسته ام .... مــن امانتدار خوبی نیـستـم، "مـــــرا" از مـن بگیر ....
مال خودت ! مــن نمی توانــم نگهش دارم ...!! دلم هوای خودم را کرده است ایــن روزهـــا بیشــتر از هــر
زمــانی دوسـت دارم خــودم باشــم !! دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم و نه
هـــراس از دســت دادن را .. هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم
بخواهــد دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت . همین...

دیوار وضوخانه پر از
آیینه است
این است که در نماز هم
خودبینیم


خسته ام ،
یا طلبم را بده ؛
یا طلبت را بگیر 
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺣﺮﻓﻬـــﺎﯾﻢ ...
ﺑﻮﯼ ﻧـﺎﺷـــﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨــﺪ …
ﺍﻣـــﺎ ﺗـــﻮ…
خداااااااااااااااااااااايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهام.... واقعا تنهام
راست گفت خداوند واله و بلند مرتبه
اعتراف می کنم که گاه گاه از
مشکلات زندگی خسته میشوم وانسانیتم کم رنگ می شود. اعتراف می کنم در مقابل آنچه
آزارم می دهد به شدت تحلیل می روم.ای خـــــــدا مگذار به سبب خستگی هایم کسی را
آزار دهم . مگذار آنچه را که حق می دانم به آن علت که آن را بد می دانند کتمان کنم
و ای کاش بازگشتم تنها و تنها به سوی تو باشد.


خداااااااااااااااااااااااااااااايا زمينت فقط قشنگ است اما هيچي ندارد.. هيچي..
آدماش فقط .....
خطا از مــن
است...!!
می دانـــــــم...!!
از من که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک نعبد
*...!!...
... از مـن که سالهاست گفته ام...!!
* ایاک
نستعین*...!!
اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!
اما رهایــم
نـــکن...!!
بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!
به انــــدازه ی تمـــام
روزهای
نبــــودنم...!!
کمی رسیدن به خدا…








